|
کاینچنین شد ، کاینچنی ها شد و چسان بود و چگونه ، کان چها چون شد...
|
||||
|
|
||||
ودر این زمان که تاریکی بر روشنایی چیره شده
کوره راهی کو...
من وما همچنان سرگردانیم و
اسیر در چنگال وهم خویشتن
اما من خسته ام
ومی خواهم رفتن آغاز کنم
"دزد گرگ" عشق
شب سردی بود
من به دنبال تو می گشتم
ردپای "دزد گرگ" عشق را بو می کردم و
به دنبال تو می گشتم
آنگاه قطره خونی از بره آهوی دلم را دیدم
که بروی ردپای دزد گرگ عشق چکیده بود
شب سردی بود
لیک من از داغ دلم گرم بودم و همچنان می رفتم
آنقدر گرم شدم تا دلم سوخت و بر باد برفت
پرده بستم بر سر آتش پنهان دلم بازهم میگشتم
نا گهان دیده تاریک شد و ردپا گم کردم
اندکی نیز گذشت
پرده ی دل بسوخت و چرا غی افروخت
از چراغش همه جا روشن شد
گل نشکفته شکفت
بره آهوی دلم را دیدم
او در آغوش تو بود و نوازش میشد
گرگ دزد زده بر گله ی بیمار دلم
من تو را می خواهم
و به دنبال تو تا حد جنو ن می کاوم
زمستان ۷۹ «یونس»
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:10 توسط یـــــــونس
|

ودر این زمان که تاریکی بر روشنایی چیره شده
کوره راهی کو...
من وما همچنان سرگردانیم و
اسیر در چنگال وهم خویشتن
اما من خسته ام
ومی خواهم رفتن آغاز کنم
"دزد گرگ" عشق
شب سردی بود
من به دنبال تو می گشتم
ردپای "دزد گرگ" عشق را بو می کردم و
به دنبال تو می گشتم
آنگاه قطره خونی از بره آهوی دلم را دیدم
که بروی ردپای دزد گرگ عشق چکیده بود
شب سردی بود
لیک من از داغ دلم گرم بودم و همچنان می رفتم
آنقدر گرم شدم تا دلم سوخت و بر باد برفت
پرده بستم بر سر آتش پنهان دلم بازهم میگشتم
نا گهان دیده تاریک شد و ردپا گم کردم
اندکی نیز گذشت
پرده ی دل بسوخت و چرا غی افروخت
از چراغش همه جا روشن شد
گل نشکفته شکفت
بره آهوی دلم را دیدم
او در آغوش تو بود و نوازش میشد
گرگ دزد زده بر گله ی بیمار دلم
من تو را می خواهم
و به دنبال تو تا حد جنو ن می کاوم
زمستان ۷۹ «یونس»
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:10 توسط یـــــــونس
|

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد! و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود ... «گابریل گارسیا مارکز»
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:43 توسط یـــــــونس
|

گر به وصال آمده ای بیا هواخواه توأم ور آمدی به انتظار روز و شبم یکی کنی بیا که غم خوار توام ٬ تشنهء دیدار توأم ور به قتال آمده ای پای بزن به خاک ره ٬ خاک کف پای توأم "یونس"
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:18 توسط یـــــــونس
|

به چند و چون این دنیا چنان مبهوتم و حیران ، که سر بر زانو می سایم ، دو دستم مانده بر دندان . خدایا این چه دنیایی ست که از دشمن چو بگریزی ، گریزی نیست از یاران! نه دیگر ، عاقبت طی شد زمان مردی و وجدان نمی بینم درین دنیا بجز انبوه نامردان ؛ درین دنیا که فرزندی ندارد بر پدر ایمان ، همان بهتر که از غصه رهی گیری به گورستان... "یونس"
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 22:0 توسط یـــــــونس
|

از چه شمع بزم من خاموش است؟ گر مرا می رانی ای نوازشگر این دل ریش ریش من ، "یونس"
از چه ماه لیل من بی نور است؟
تو نبودی که دلم را بردی...؟
با دو چشمت به دلم فهماندی ،
که بیاید به سراغت
و نشیند به کنارت
تا به شبهای سیاهش
آنچنان نور بتابانی
که سیاهی ها بروند ،
پس چرا خاموشی؟
نه سخن می گویی
نه دگر مثل گذشته
از برای دل من آغوشی ؛
نه نگاهی کوتاه
که مرا به میهمانی بارگاه عشقت ببرد ،
نه صدایی از تو
که شود ساز دل تنهایم .
لطف کن و دیگر به سراغ من بیچاره نیا ،
من به یادت خوشم ای شراب پاک دل من
و به یادت می مانم
تا که در محفل تنهائیها ،
من و یادت تنها
به سراغ در دروازه ی عشاق رویم ؛
بگشائیم دگر بار سبوی دل را
و بسوی دریا ، قدمی پیش نهیم
و درون دریا ، گم شویم هردوی ما
که دگر بار اسیر غم یاران دغل باز شویم .
ای مرهم جان :
« بی تو من خواهم مرد » .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 21:46 توسط یـــــــونس
|
